
سلام به همگی
بعد از ۱۱ ماه دلتنگی بالاخره برگشتم اما ایندفعه نمیخوام مثل دفعه ی قبل یکدفعه بذارم و برم.
اومدم که بمونم برای همیشه.
میخوام یه دوست خوب باشم برای خودم.آخه خیلی وقت که یه حالی از خودم نپورسیدم.
دلم برای خودم خیلی تنگ شده.برای صداقتم.برای بچگیام.برای...
میخوام باشمو زندگی کنم
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت
11:36 PM  توسط سارا
|
روزای روشن خداحافظ
سرزمین من خداحافظ
روزای خوبت بگو کجا رفت؟
تو قصه ها رفت یا ازاینجا رفت؟!
انگار که اینجا هیچکی زنده نیست!
گریه فراوان حق خنده نیست!
گونه ها خیسه دلا پاییزه
بارون قحطی از ابر می ریزه!
همه با هم قهر
همه از هم دور
روزا مثل شب
شبا سوت و کور
روزای روشن خداحافظ
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت
11:13 PM  توسط سارا
|
تو را به جای تمام کسانی که دوست ندارم و نداشتم نمی خواهم داشته باشم دوست می دارم تو را به اندازه غرور مغرورم دوست می دارم....
اما چه کنم. به همین دل خوشم. باور کن. نه آنکه صدایی دلم را بلرزاند و نگاهی تنم را.
و تو را به داشتن نداشته هایم دوست می دارم.
و تو پر زیبایی.
و من پر تنهایی.
و تو را به اندازه تمام تنهایی ها دوست می دارم.
دوستت دارم بیشتر از دیروز کمتر از فردا....
دیروز را دوست دارم چون تو را دوست دارم چون از تو یادگار است
فردا را دوست دارم چون در آرزوی توام
و امروز را دوست دارم به خاطر یاد تو
و تو را دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم و دوست دارم...
و تو را دوست دارم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت
0:30 AM  توسط سارا
|
من از صاعقه ها زاده شدم
و تو که عشق منی
باید مثل چراغ ها زندگی کنی
جهان
خیلی تاریک و دلتنگ است
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت
4:6 PM  توسط سارا
|

کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد.
زني در حال عبور او را ديد.
او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش.
کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم .
کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت
0:35 AM  توسط سارا
|
از بهار پرسيدم : عشق يعني چي ؟
گفت : تازه شكفته ام " نمي دانم
از تابستان پرسيدم :عشق يعني چي ؟
گفت : در گرماي وجودش غرقم " نمي دانم
از پاييز پرسيدم : عشق يعني چي ؟
گفت : در هزاران رنگ ان باخته ام " نمي دانم
از زمستان پرسيدم :عشق يعني چي ؟
گفت : سرد است و بي رنگ
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت
8:45 PM  توسط سارا
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت
1:35 AM  توسط سارا
|
گل، درخت، کوه، چشمه، کوچه، باغ
همه و همه
دلامون، چشامون، آرزوهامون
همه و همه
بالاخره
طعمِ گسِ پاییز رو میچشن
گس مثِ خرمالوی کال
پاییز هم که نزدیکه
برگامون زرد میشن
یا شاید
زردامون برگ بشن!
خوش به حال خودم که گلخونهای نیستم
هم میشکفم، هم میریزم!
زندهام، آزاد...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت
11:2 PM  توسط سارا
|
آيا هنوز عاشقم هستي
آنگاه كه سپيدي بر گيسوانم موج مي زند
...

آيا هنوز هم به ياد مي آوري
دختر جواني را
كه بردي
چون عروست
در يك روز باراني
در پاييز
آيا هنوز مرا سخت در آغوش مي فشاري
چون شب پيوندمان
يا ،از ياد خواهي برد
اولين روز ديدارمان را
در تابستان
هنگامي كه رزها شكوفه داده بودند
و پرندگان مي خواندند
آيا باز هم نواي خوش خنده هايمان
گوشت را مي نوازد
آيا هنوز هم به ياد داري
همه سالهاي شادي را كه در كنار هم سپري كرديم
...
+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت
0:37 AM  توسط سارا
|
این روزهاباید فقط روی خاک قدم زد
در حوالی خورشید
باید هجوم فکر را
به ژرفی نگاه برد
وعمق عاطفه را وسعت داد
گوش کن
تیک تاک تند ساعت های زمان را
که چگونه لحظه ای از حرکت باز نخواهند ایستاد
وفکر کن که حرف سکوت سنگینی است
میان دو سرگردانی
پشت دو سرگردانی این زندگی است
که دارد می لرزد
در تداوم لحظه های تلخ ملال آور
گوش کن
وقتی نمانده است
باید بزرگ شد
حرف زد
گل کرد
و قد کشید.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت
2:52 PM  توسط سارا
|
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت
2:33 AM  توسط سارا
|
من بی تو بهاری غريبم که در برف متوقف مانده؛ يک جويبار سرد که هيچ وقت به دريا نمی رسد.
يک عشق با شکوه که مجالی برای شکفتن ندارد.
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت
1:59 AM  توسط سارا
|
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
این وزن آواز من است
اگر مرا بسیار دوست بداری
شاید حس تو صادقانه نباشد
کمتر دوستم بدار
تا عشقت ناگهان به پایان نرسد
من به کم هم قانعم
واگر عشق تو اندک ،اما صادقانه باشد
من راضی ام
دوستی پایداراز هر چیزی بالاتر است
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته با ش
این وزن آواز من است
بگو تا زمانی که زنده ای،دوستم داری!
ومن تمام عشق خود را به تو پیشکش می کنم
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت
5:7 PM  توسط سارا
|

برو ای مرد که نشناسی تو **** گوهر پاک، ز خر مهره و سنگ
دانم ای مرد که در سینه ی تو **** خفته یک مشت، حدیث نیرنگ
برو ای مرد، مپندار دگر **** که هنوزم به تو دلباخته ام
یا که از بهر تمنای وصال **** چهره و موی چنین ساخته ام
برو ای مرد که از هر نگهت **** شعله ی مکر و ریا می ریزد
خوب دانم که از پیکر تو **** آتش کذب و خطا می ریزد
تو مپندار که جایی داری **** دگر اندر دل غمدیده ی من
بگذر از من که ندارد هوسی **** به تو دیگر دل رنجیده ی من
تو مپندار به خلوتگه دل **** دیگرم با تو سر و کاری هست
تو مپندار که در وادی عشق **** دیگر از تو گل و گلزاری هست
حیف باشد که بگویندت مرد **** تو که کمتر ز زنی در پیمان
حیف از من که به تو دل بستم **** به تو ای بی خبر بی ایمان
(( اشرف منظوری ))
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت
3:32 PM  توسط سارا
|

تو را دوست دارم
نگاهت را ، کلامت را و آغوش مهربانت را
تو را دوست دارم به اندازه تمام رنگهاي زيباي دنيا
نه کم است
به اندازه تمام زيباييهاي دنيا
نه باز هم کم است
تو را به اندازه تمام دنيا دوست دارم
من تو را در تک تک ذرات وجودم لمس کردم
در هر نفسم عطرت را حس کردم و با هر ضربان قلبم عاشقانه تو را زندگي کردم
ديگر در پس کوچه های خاطراتت جستويم نکن ، مرا نخواهي يافت
که من در تو محو شدم
و چه درآميختن زيبايی!!!
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت
2:1 AM  توسط سارا
|
عاشقت خواهم ماند، بيآنکه بداني. دوستت خواهم داشت، بيآنکه بگويم. درد دل خواهم گفت، بي هيچ کلامي. گوش خواهم داد، بي هيچ سخني. در آغوشت خواهم گريست، بيآنکه حس کني. در تو ذوب خواهم شد، بي هيچ حرارتي
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت
1:41 AM  توسط سارا
|
کاش فقط یک لحظه دنیا مال من بود ،
تا تو اون لحظه دنیارو بهت تقدیم می کردم !

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت
0:13 AM  توسط سارا
|
فاصله با آرزوهاي ما چه كرد .... كاش مي شددرعاشقي هم توبه كرد
+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت
11:16 AM  توسط سارا
|
اولين بوسه جهان چگونه کشف شد؟ در زمان هاي بسيار قديم زن و مردي پينه دوز يک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مر دستهايش به کار بود، تکه نخي را با دندان کند، به زنش گفت بيا اين را از لب من بردار و بينداز. زن هم دست هايش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لب هاي مرد بردارد، ديد دستش بند است، گفت چکار کنم؟ ناچار با لب برداشت. شيرين بود. ادامه دادند...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت
0:6 AM  توسط سارا
|
نمينويسم، چون ميدانم هيچ گاه
نوشتههايم را نميخواني، حرف
نميزنم، چون ميدانم هيچ گاه
حرفهايم را نميفهمي، نگاهت
نميكنم، چون تو اصلا نگاهم را
نميبيني، صدايت نميزنم، زيرا
اشكهاي من براي تو بيفايده است
فقط ميخندم، چون تو در هر
صورت ميگويي من ديوانهام.
آرزويم اين است: نرود اشك در چشم
تو هرگز، مگر از شوق زياد، نرود
لبخند از عمق نگاهت هرگز، و به
اندازه هر روز تو عاشق باشي،
عاشق آن كه تو را مي خواهد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت
3:2 AM  توسط سارا
|
زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ،چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت
2:38 AM  توسط سارا
|
یکی از راههای خوشبختی این است که شخص نسبت به کوچکترین نعمتها شکر گذار باشد.
خوشبخت کسی است که راه قدر دانی خدمت دیگران را بلد است و شادی دیگرانرا به قدر شادی خود حس میکند.
انسان در اغوش خوشبختی خوشبختی را جستجو میکند.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت
1:15 AM  توسط سارا
|